تبليغاتX
آنکس که نداند
هزار ساله اینجا چیزی ننوشتم.

الانم فقط به خاطر اینه که نمی دونم چرا پرشین بلاگ برام باز نمیشه؟...

همه جا باز میشه بجز پرشین بلاگ. کسی پیشنهادی نداره؟

 

نوشته شده توسط نمی دونم در چهارشنبه ششم آذر 1387 |
 
 

پرشین بلاگ با این بازی هایش دیوانه ام کرده!

یاد اینجا افتادم

آخیـــــــــــــــــــــــــــش! دو کلوم تو وبلاگ نوشتیم. فکر خرابی حال معتادای وبلاگ نویش رو نمی کنن اینا آخه!

 

نوشته شده توسط نمی دونم در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |
 

ابوالعلای مَعَری هزار سال پیش می زیسته است.

وی  یکی از بزرگ ترین شعرای عرب است. زندگی خاص خودش را داشت و عقایدی که در زمان خودش عجیب می نمود.

کور بود و معتقد بود که موجودات زنده نباید مورد اذیت و آزار انسان ها قرار گیرند. برای همین هم از سن سی سالگی گیاه خواری پیشه کرد.

هرگز ازدواج نکرد و فرزند زادن را جرم میدانست. می گفت چنانچه طاقت ازدواج نکردن نداری، بهترین زن آنست که نازا باشد ! می گفت :« اگر می خواهید به فرزندتان در عمل ثابت کنید که چقدر دوستش دارید، خرد حکم می کند که او را به دنیا نیاورید »

کم هست لنگه ی او آدمی که بگوید روی سنگ قبرش بنوبیسند:

«این سند جنایت پدر من است. ولی من در حق هیچکس جنایتی مرتکب نشدم»

مرحوم ایرج میرزا یکی از حکایت های منتسب به ابوالعلای معری را نقل می کند که:

 « قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر  

لــــــحم نخـورد و ذوات لحم نیــــازرد

در مرض موت با اشـــــــاره ای دستور

خادم او جوجه ای به محـــــــضر او برد

خواجـه چو  آن مرغ کشــــــته دید برابر

اشک تحســــــر ز هر دو دیده بیفشرد

گفت به مرغ از چه شـیر شرزه نگشتی

تا نتواند کست به خون کشـــــد و خورد

مرگ برای ضعیف، امری طبیعیــــــست

هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد»

حکیم ناصر خسرو قبادیانی به سال ۴۳۸ هجری قمری در سفر خود به «‌معره النعمان» رسیده و از آن شهر و نیز دانای آن ابوالعلا در سفرنامه خود شخن گفته:

       « در آن شهر مردی بود که او را ابوالعلای معری می گفتند. نا بینا بود و رئیس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگزاران فراوان و همه شهر چون بندگان او بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود. گلیمی پوشیده بود و در خانه نشسته و نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن نخورد. و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم الدهر و قائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود و این مرد در شعر و ادب به درجه ایست که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در عصر کسی به پایه ی او نبوده است و نیست و کتابی ساخته آن را « الفصول و الغایات » نام نهاده و سخن ها آورده مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک. و آن کسی نیز داند که بر وی بر خوانند ، چنان که او را تهمت کردند تو این کتاب را به معارضه قرآن کرده ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و نزد وی ادب و شعر خوانند و شنیدم که را زیادت از صد هزار بیت باشد و چون من آنجا رسیدم، این مرد هنوز در حیات بود.»

از ایرج میرزا و ناصر خسرو شاهد مثال آمده که که گفته شود خواندن اندیشه ها و اشعار یکی از بزرگ ترین شاعران عرب را غنیمت بشمارید  و کتاب « عقاید فلسفی ابوالعلا » را بخوانید.

نویسنده کتاب دکتر «عمر فروخ» است که یکی از برجسته ترین تحلیل گران تاریخ ادبیات عرب در حال حاضر به شمار می رود. آقای « حسین خدیو جم » هم ترجمه خوبی ارائه داده است.

از عنوان کتاب نترسید. قرار نیست با کتابی سخت و غامض و فلسفی روبرو شوید. در این کتاب می توانید برجسته ترین اشعار و نطریات او را در زمنیه های مختلف بخوانید و در کنارش به متن اصلی عربی هم دسترسی دارید . کتاب را شرکت انتشارات علمی فرهنگی منتشر کرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اطلاعات این یادداشت از یکی از ویژه نامه های روزنامه شرق بدست آمده.  

نوشته شده توسط نمی دونم در دوشنبه هشتم مرداد 1386 |

سوم مرداد

بهار، شمهدانی ها ی ما که شش تا گلدان هستند، پر از گل و غنچه بودند. اما هر چه به آخر بهار نزدیک شدیم ، گل ها و غنچه ها کمتر شد. تا اینکه درست روز اول تابستان تنها یک شاخه گل بر یکی از گلدان ها مانده بود. آنروز خیال کردم فصل گل شمعدانی فقط بهار است. و هر چه در خاطرم جستجو کردم درباره ی فصل گل شمعدانی چیزی نیافتم.

همان روز یک عکس از آخرین گلش انداختم و برای خودم نوشتم : عکس یادگاری اولین روز تابستان با آخرین گل شمعدانی!

از اول تا بستان شمعدانی ها همینطور بی غنچه مانده بودند. تا اینکه هفته ی پیش دیدم دوباره شروع به غنچه دهی کرده اند.

الان سه تا از آن شش تا دوباره گل داده اند. و هر غنچه ای خودش برای من یک خبر خوش است.

          یک ماه غیبت داشتید اما

          شمعدانی های عزیز!

          قدمتان مبارک...

          رسیدنتان به خیر!‌

سومین تاثیر گذار

        سومین تاثیر گذار زندگی ام سفر های هر ساله و منظم دائیم بود  که به ایران می آمد. دایی من که متولد سال ۱۳۱۲ شمسی است، از هجده سالگی ِخودش رفته بود آلمان. یعنی از سال ۱۳۳۰ و همانجا تحصیل کرده بود و تا درجه ی دکتری و استادی دانشگاه هم پیش رفته بود ولی یک ایرانی ِ ناب بود و هنوز هم هست.

از اولین سال ها ی عمرم بهترین قسمت هر سال موسم آمدن او بود. من مات ادا ها و حرف های او می شدم که انگار دنیایش با دنیایی که ما زندگی می کردیم خیلی تفاوت داشت. توی  صحبت هایش با اطرافیان، از نظر من که یک تماشاچی خردسال بودم، حق، همیشه و همیشه با او بود. عقاید و نظر هایش یک سر و گردن از بقیه ی آدم ها بالاتر بود. منتطقش زیبا ترین منطق ها .... بدین ترتیب او را اولین آدم ِ تاثیر گذار زندگی ام میدانم.

نفر سومی که بازی تاثیر گذار ترین ها دعوت می کنم روشنک عزیز می باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

یاد نازنین! ممنون از لطف و پیام پر مهری که برایم گذاشتید. از درد سر های بلاگستان اینکه امروز ناگهان از یک ساعتی به بعد دیگر صفحه ی کامنت های وبلاگ های بلاگفا برایم باز نشد و نتوانستم توی وبلاگ خودتان برایتان پیام بنویسم. و باز هم سپاسگزار این همه لطفی که به من دارید.

نوشته شده توسط نمی دونم در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 |
۸۶/۴/۳۱

یک:

خیلی ساده : باز مریض شدم.

همین بیماری آزار دهنده که هر چند گاه یکبار گریبانم را میگیرد. از دکتر رفتن هم بیزارم. به دکتر ها بی اعتمادم. فکر می کنم خود آدم بهتر درد خودش را می فهمد! باید کوتریموکسازول بخورم و آب ِ زیاد. دو روز است که آب درمانی می کنم. اما فایده ندارد. دلم شده یک مشک پر آب. خدا کند تب نکنم. اما احساس ضعف شدید دارم. نمی خواهم هم به کسی از اطرافیان چیزی بگویم. اما می ترسم نتوانم تحمل کنم. امروز که آب زیاد خوردم کلیه درد هم گرفتم. باز هم خدا کند چیز مهمی نباشد. حوصله ی مریض شدن ندارم. یعنی در واقع فرصتش را هم ندارم. کسی را هم ندارم که ازم پرستاری کند. ای زندگی بد جنس! زود باش حالم را خوب کن دیگه !!!

دو:

ساعت ۸ شب است. حمید رفته اظهار نامه مالیاتی را تحویل بدهد. یکبار رفته بود. همان بعد از ظهر تا عصر که حال من توی شرکت هی بد و بد تر شد و هر چه آب خوردم هم فایده نداشت. وقتی می رفت بهش گفتم بر میگردی شرکت؟ گفت : نه! گفتم برگرد! من حالم خوب نیست شاید نتوانم رانندگی کنم. و همان وقت قبل از رفتنش رفت برایم آنتی بیوتیک خرید و بعد رفت و من ماندم همینجا منتظرش. همه ی همکار ها رفتند. و من هی آب خوردم. و هی رفتم دستشویی ... دلم می خواست دراز بکشم. اما تو شرکت ما حتی یک مبل هم نیست. توی کتابخانه اما یک قالیچه ی کوچک هست که اگر سرم را بگذارم بالای آن تا به زانو هایم رویش جا می گیرد. رفتم روی همان دراز کشیدم و یک بطری آب هم گذاشتم کنار دستم. و مانتو ام را انداختم رویم و مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید را همانطور در خواب و درد و بیداری گذراندم تا حمید آمد.

خودش سر درد بدی داشت و توی دارایی هم با کارمند های آنجا دعوایش شده بود و با اظهارنامه ی نداده برگشته بود.

گفت اظهار نامه را که ارائه داده همانجا گفته اند پول هم باید پرداخت کند. پول نقد همراهش نبوده و خواسته چک بدهد قبول نکرده اند. و او انگار فریاد زده که پس چرا این همه اعلام می کنند که اظهار نامه ها را بیاورید نمی گویند پول هم همراهتان باشد! و بعد رفته از کارت عابر بانک پول بگیرد که چند جا که رفته دستگاه ها خراب بوده. و بعد سردردش بد تر شده و بعد آمده سراغ من که من را برساند خانه و برود از عابر بانک های دیگر پول بگیرد و تا قبل از ده شب آیا بتواند برساند به دارایی یا نه....

حالم از عصر بهتر است. اما همچنان آب می خورم. خدا شب تا صبح را به خیر کند فکر کنم باید یکی از پوشک های مادر را خودم بپوشم!!!

۸۶/۵/۱

امروز از صبح تا شب بیمار بودم. بیماری ای که سه روز پیش با عفونت مجاری ادراری شروع شد و از دیشب با تب و لرز ادامه پیدا کرد. و با وجودیکه دارم آنتی بیوتیک می خورم اما تبم هنوز هست.

بد ترین قسمتش بعد از ظهر بود که معده درد بدی گرفتم که تحمل اش برایم بسیار سخت بود. توصیفش مثل این بود که یک پیچ گوشتی خیلی بزرگ را داخل معده ام به دیواره ها می پیچاندند.

حمید که آمد گفت آب یخ را آهسته آهسته بخور و من هم همین کار را کردم. تا آب می خوردم بهتر می شد ولی چند دقیقه بعد دوباره شروع می شد. درد بد و بد تر شد تا اینکه حالم به حالت تهوع رسید و یک عالمه مایعات که محتویات معده ام بود تخلیه شد. و بعد از آن درد معده بهبود پیدا  کرد. نمی دانم چرا آب و مایعاتی که خورده بودم همه توی معده ام مانده بود و جذب نشده بود. یا هر طور که باید به کلیه ها برسد ادامه ی مسیر نداده بود...

الان ساعت ده و ده دقیقه ی شب دوشنبه است. حالم بهتر است اما کمی هم نگران هستم.

۸۶/۵/۲

امروز هم مرخصی استعلاجی دارم. حالم نه به بدی دیروز است نه به خوبی همیشه. آنتی بیوتیک می خورم و احساس ضعف دارم. دل نازک تر از همیشه هم هستم.

صبح به خاطر احساس بی مصرف بودنی که بهم دست داده بود گریه ام گرفت. حمید هم ناراحت شد اما من انتظار داشتم انکار کند که نکرد!!!

خودش هم حالش خوب نیست. امروز نوین کلاس المپیاد ریاضی دارد. که هشت تا نه و نیم صبح است. حمید تا ساعت نه و نیم ماند خانه که برود نوین را بیاورد. کلی هم غر زد که از کار و زندگی اش مانده و صبح امروز خیلی کار داشته و حالا کار هایش عقب می افتد و ... ساعت نه و نیم که رفته بودم دم در بدرقه اش و حالم هم چندان خوب نبود بعد از روبوسی، قبل از اینکه سوار آسانسور شود گفت : الان نوینو میارم روحیه ت عوض میشه حالت جا میاد! و لبخند زد و رفت.

من هم رفتم دراز کشیدم و ساعت گذشت. ده دقیقه معمولن برای رسیدنش کافی بود. اما نرسید. یک ربع گذشت و باز هم نرسید. رفتم توی بالکن و چشم دوختم به ماشین هایی که می آمدند. هیچ ماشینی شبیه ماشین او نیامد. ساعت به ده نزدیک می شد و خبری نبود. فکر کردم شاید با هم رفته اند جایی مثلن بانک یا اینکه نوین خرید داشته ساعت ده و پنج دقیقه زنگ زدم کارگاه. بعد از هشت تا زنگ گوشی برداشته شد و خودش بود! گفتم: تو نرفتی دنبال نوین؟ گفت خاک بر سرم کنن....

یادش رفته بود!

خودم مانتو پوشیدم و با عجله رفتم....

 

تاثیر گذار شماره دو

حیاط زیبای مادر بزرگ که پر بود از گل و بوته و درخت و تمام کودکی من را در خود جای داد. حرف زدن با گل های به ژاپنی، قدم زدن میان گل های خودروی زرد که بی دریغ همه جای باغچه پراکنده بودند، ته باغچه که کرت های سبزی کاری بود و من و طعم جعفری هایی که هیچگاه از خاطرم نمی رود. سایه سار درخت های تنومند آن حیاط و خوابیدن تابستانه در آن و تماشای ستاره های آسمانش...

شاید اگر این همه در آن حیاط نپلکیده بودم، امروز این همه با درخت و گل و پرنده احساس نزدیکی نداشتم...

نفر دوم دعوت شونده توسط من به این بازی فریبا ی عزیز است.

 

نوشته شده توسط نمی دونم در سه شنبه دوم مرداد 1386 |
 

 امروز یه مقدار زیادی پراکنده ام. حس می کنم یک عالمه حرف دارم. یک عالمه حرفی که برای زدنشون هم یک عالمه وقت لازم دارم هم یک عالمه زبان!!

موضوع ها رو اینجا می نویسم که برای پست های بعدی یادم نره. یکی درباره ی این بود که چند روزه  می خوام درباره ی ابوالعلای معری بنویسم. توی نت هم سرچ کردم البته زیاد وقت نگذاشتم اما مطلب جامع و کاملی پیدا نکردم. یادم باشه این یادداشت رو حتمن بنویسم.

یکی دیگه یه یادداشتی ست که درباره ی یه موضوع ساده ست. یه برش کوچک و کوتاه از زندگی که نمی دونم چرا فکرمو مشغول کرده. برای خودم نوشتمش. دوست دارم بنویسم نظر خواننده ها رو هم بدونم. برای یادآوری میشه عنوانش رو گذاشت : بستنی!

و اما درباره ی تاثیر گذار ترین ها....

اول از همه از کسانی که من رو به این بازی دعوت کردند  تشکر می کنم. برای فکر کردن، سوژه ی جالبی بود. و باید اعتراف کنم  مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می کنم و چیز هایی نوشته ام.

فکر به اینکه راستی چه چیز هایی بود که مسیر زندگی مرا  تعیین کرد؟ ... آدم ها ، اتفاق ها، تصمیم ها...

از تاثیر گذار ها ۱۵ مورد نوشتم که هر کدام از آنها  اگر  اتفاق نمی افتاد شاید  راه من به سویی دیگر کشیده میشد. دو راهی هایی که ناگزیر از برگزیدن یک راه در آن ها شده ام. و آنچه که در این انتخاب ها تاثیر گذار ترین ها بوده اند...

فکر میکنم از حوصله ی یک پست خارج باشد بنا بر این تا پانزده پست می شود یکی یکی بنویسم شان.

تاثیر گذار اول: احساس امنیت در آغوش مادر

احساس امنیت در آغوش مادر و درک محبتی که بی دریغ می بخشید. آنچنان که هنوز بعد از این همه سال خاطره ی آغوش مهربانش اولین خاطره ی خوش زندگی من است. و هنگامی که در خاطرات کودکی عقب و عقب تر می روم و ذهنم را می کاوم در آن آغوش جای میگیرم. صدای قلبش را می شنوم و نفس های آرام او  را روی گونه ام حس می کنم و این خاطره که یکی از اولین خاطرات زندگی من است برایم آرامشی ست چون گنجی که میدانم هرگز از دستش نخواهم داد...

توی فکر هستم به این بازی یک اصلاحیه اضافه کنیم. مثلن هر کسی هر چند تا مورد نوشت، به تعداد مواردش آخر بازی اجازه داشته باشد کسان دیگری را دعوت کند. مثلن من می توانم ۱۵ نفر را دعوت کنم. هر مورد یک نفر. و امروز وبلاگ خوابی در هیاهو  را دعوت میکنم.

نوشته شده توسط نمی دونم در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 |
 

بالاخره مجبور شدم یه وبلاگ یا همون نام و نشان در بلاگفا بسازم. نمی دونم چه بلایی سر پرشین بلاگ اومده.

چند صفحه توی دفتر چه م درباره ی تاثیر گذار ترین ها نوشتم اما هنوز توی وبلاگ نیاوردم. می تونم این وبلاگ رو با این بهانه شروع کنم.

ادامه ی همین پست شاید...

 

نوشته شده توسط نمی دونم در شنبه سی ام تیر 1386 |